روزهای زیبای من

برای ژوان دخترم

.....

با چه ذوق وشوقی از کارهات همیشه می نویسم و تعریف میکنم کافی بود یه  جمله با مزه بگی و به بابا عزیزم  میگفتم ..عادت داشت صبح ها یه زنگ بزنه سر کار بهم و بگه  ژوانی جدیدن چی میگه و من براش تعریف میکردم به ظهر نمی کشید که خاله جونی و دایی سهراب و بقیه مطلع بودن ..............

30 روز میشه که تو دلم ، یه غمه بزرگه، یه داغ ، یه اظطراب همیشگی ، همش میگم چه جوری دارم  به زندگی ادامه میدم بدون بابا عزیزم ............. سخته بسیار سخت کاش اینقدر زود نمی رفتی ....
 آخه سهم ژوان از دیدنت فقط دو سال 5 ماه باشه  .... 
فقط میدونم هیچ چیز این دنیا دیگه نمیتونه ناراحتم کنه ... با رفتنت.
دلم خیلی تنگ شده

[ شنبه 27 دی 1393 ] [ 14:21 ] [ مامی ] [موضوع : ] [ ]
ژوان و دربند


 


 



بازم یه روز  به یاد ماندنی  با تو  ...............

[ دوشنبه 31 شهريور 1393 ] [ 13:28 ] [ مامی ] [موضوع : ] [ ]
ماهور یعنی یه دنیا

اگه وبلاگ منو از قدیم دنبال میکردید ..من قرار بود اگه نی نی پسر بود اسمشو ماهور بزارم و خداییش به خاطر این اسم کلی  ذوق داشتم و از اون جا که خدا همیشه منو دوست داره یه گل پسر به ما داد و مامان و بابای با سلیقه اش اسمشو ماهور گذاشتن  ....آره  من  دوباره عمه شدم  و خدا رو شکر یه گل پسری آروم و متین ....
دختری من با پسر داییهاش چه شیطونی هاییی بکنه.
اینم ماهور ما :

 


 

[ چهارشنبه 26 شهريور 1393 ] [ 8:45 ] [ مامی ] [موضوع : ] [ ]
تولد خودمه

تولد ت به خوبی برگزار شد ...خدا رو شکر اونم نه یکی دوتا  ...دو تا تولد 3 نفره ..من آدم خود خواهی هستم همیشه دوست دارم مناسبت های خاص ما 3 نفره باشه   برعکس  کار دنیا هااااااااا

و قصه 2 تا بودن ..
واسه تولد دختری تصمیم گرفتیم بریم جزیره پوکت و شهر بانکوک  هم سفر خریدی باشه هم دیدنی 3 روز اول توی جزیره  استراحت کردیم و 4 روز باقی مانده بانکوک بودیم با چیزهای که در مورد کشور تایلند میگن کاملن موافقم سرزمین لبخند ها یه نفر نبود ما رو ببینه نیشش باز نشه  چقدر پالس مثبت گرفتیم ما خدا میدونه .....به قول ددی یه هفته قضاوت نکردیم دروغ نگفتیم
کلن در آرامش بودیم آخ که این اداره ما جدیدا" رو اعصاب اومده  باید یواش یواش بیام بیرون ........

و اما روز تولدت با خودم فکر کردم که درسته ما تو سفریم ولی باید تمام مراسمات انجام بشه صبح دوش گرفتم و قرار شد شما و ددی برید استخر من برم آرایشگاه موهام رو سشوار بکشم و خرید گل و کیک و تزئینات تولدت .....

از آرایشگاه نگو که توی سفرها مگه موهای من اینقدر زیبا بشه آرایشگاه های ما فقط ادا دارن همین ......کلی با خانم حرف زدم تا قانع بشه موهامو شامپو نزنه ..گفتم دیروز زدم ....3 بار شست و گفت : نتیجه کارم بهتر میشه که نتیجش این شد موهای منو باد میبرد از بس لخت شده بود...........
کلی دنبال تزئینات گشتم تا یه چیزهای پیدا کنم که بلاخره موفق شدم ( یه چیزهای هست که مثل ژله میمونه روی  یخچال میزنن توی ایران گاهی دیدم ... شبیهه کیک تولد منم گرفتم جای بنر هپی برت دی باشه  رو دیوار نصبش کنیم که خوشگل بشه پشت سرمون )* بماند ....(پایین پست رو حتمن بخونید)  یه عالمه گل خوشگل که اونها واسه خداهاشون میبرن هر روز چقدر واسه خدا ها مایع میزاشتن، خدای من منو ببخشش ما برات هیچ کاری نمیکنیم  .... و تو چقدر توقعت از ما کمه ...یه کیک گرفتم  اومدم هتل  ددی و تو استخر بودید نامه گذاشته بودی بیام دنبالتون منم با یه دوربین اومدم پایین  واسه ناهار خبرتون کنم ......

وقتی اومدی اتاق و کیک رو دیدی هیجان زده شده بودی روی کیک یه ببر بود و یه شیر که دخلشونو بعد از تولدت اوردی منم که قصد داشتم یادگاری ورش دارم به شمع بسنده کردم ....

راضیت کردم که ما عصر بیرون میریم و وقتی برگردیم مراسم تولد داریم  قرار شدتوی آخرین طبقه هتل شمعتو فوت کنی  آخه اونجا یه اسکای بار داشت که توی آسمون بود ولی قسمت نشد اونجا مرطوب بود به دلیل شرجی بودن و امنیت نداشت واست امکان لیز خوردنت زیاد بود که ما به همون طبقه رستوران برگشتیم چن تا عکس گرفتی و ادامه جشن توی اتاقمون بود.....

و اما سوپرایز ماجرا و چرا 2 تا تولد
عصر که برگشتیم هتل حس سارا کورو بهمون دست داد اتاق مرتب میز چیده شده گل  یه کارت (که روش برات آرزو کرده بودن سال دیگه هم تولدت رو بانکوک باشی و همین هتل رو انتخاب کنی .....و بهترین ها برات اتفاق بیفته ...)و گفته بودن ژوان عزیز برو درب یخچال رو باز کن  ....کیکتو ببین ..... بله ما دو تا کیک داشتیم و دو تا تولد به ددی گفتم خوب شد اینا اومدن دیدن ما واسه دختری تدارکات دیدیم وگرنه میگفتن عجب پدر و مادری امشب تولد دخترشونه هاااااااااااااا  و لی ایمان دارم که قضاوت نمی کردن اونها بهترین فکر ها رو برای بقیه و خودشون دارن .
منم آرزو دارم همه پدر مادرها واسه عزیزهاشون بهترین ها رو تدارک ببینن و شاد باشن .

راستی دارم شغلمو عوض میکنم جمله بالا رو بخونید میفهمید دارم به آرزوی خودم دست پیدا میکنم برام دعا کنید ...

* اگه یه روز هتل لبوآ رفتید توی اتاقی که یه دیوارش رنگش با بقیه فرق داره  تعجب نکنید من اونجا رو رنگ کردم  اون چسبونک های کذایی به دیوار رنگ پس داده بدن و من از رنگ فروشی توی خ هتلمون یه اسپری سفید گرفتم اونجا رو مجدد نقاشی کردم اینم از خاطره ما .......

[ سه شنبه 21 مرداد 1393 ] [ 8:52 ] [ مامی ] [موضوع : ] [ ]
خودم بلدم

یه هفته به تولدت مونده  من حسابی درگیرم هم جمع  کردن وسایل سفر هم تدارک تولدت نمی دونم اصلا"  میشه اونجا واست تولد بگیریم نشد هم توی هتل میگیریم یه کیک هم میخریم  3 تایی ما اگه خونه هم بودیم روز تولدت 3 نفری جشن میگرفتیم ولی امسال حتمن برات یه مهمونی هم میگیرم چون به شدت  تولد رو درک میکنی.......

کمی برات آذوقه برداشتم ترسیدم با ذائقت جور نشه  غذاهاشون ..... ولی نمی دونم با رطوبت 90 درصدی چه کنم؟؟

امیدوارم تولد 2 سالگیت به خوبی برگزار بشه ....

خوب از نگفته ها بگم ....

داری با کلمه ها جمله غلط غلوط میسازی و ما عشق میکنیم ...

باهات  گاهی مفهومی رو که کاملن آشناست انگلیسی کار میکنم عجیب جواب داده میدونم فارسی رو خواه ناخواه یاد میگیری ولی دوست دارم  اگه رفتنی شدیم  مشکلی بابت زبان نداشته باشی خودم هم که به شدت میخونم با وقت کمی که دارم......

پنج شنبه صبح کلاس خلاقیت میری چقدر عالیه  و به قوله خودت بریم مهد نناشی کشم......
جمعه که من کلاسم و تو پیش خاله جونی ...
روزها هم که اداره هستم ......

سعی میکنیم بیشتر به طبیعت ببریمت تا باهاش حسابی دوست بشی خدا رو شکر از 7 صبح هم که میریم تا 5 بعد از ظهر خسته نمی شی و عشق میکنی..

یه اعتراف..  خوشحالی الانم از وضعییتت مدیونه زحمت های افسانه جونم  امیدورام همیشه سلامت باشه ...و ایمان دارم که اگه از من بیشتر دوست نداشته باشه کمتر هم نیست .... کاملن برام  روشنه  وقتی نیستم همش داره بهت چیزهای جدید یاد میده شاید اگه خونه بودم و در کنارت فرصت نمیکردم بهت رسیدگی کنم ولی اینجوری برای خودت بهتره......
تلویزیون کم میبینی ولی سی دی بچه ننه یه مدتی کلن پای ثابت خونه بود

یه مدتی هم باب اسفنجی اونم یه دونه  نه همه قسمتهاش

الان به فتیله به قول خودت شیشیله کلیک کردی...

جدیدن که همه کارهاتو خودت بلدی ما فقط در کنارت هستیم  چقدر زود مستقل شدی...

راستش خودم هم باهات میشینم میبینم....
بازم وقت تنگه به سلامتی بریم برگردیم ادامه میدم خاطراتت رو......
پیشا پیش تولدت مبارک
عکس کادوتم توی پست بعدی  چشمک

[ دوشنبه 2 تير 1393 ] [ 13:42 ] [ مامی ] [موضوع : ] [ ]
قسمت اول از مشق های نانوشته ...

اگه میدونستم اینقدر دیر میشه اومدنم پست قبلی رو نمی نوشتم ولی بهر حال تبریک سال نو یه حسی به آدم میده نمیشه ازش به سادگی گذشت ما این روزها با تو اینقدر حالمون خوبه که همه چیز رو فراموش میکنیم حتی ثبت خاطرات دوران کودکی و به قول خودت بچه ننه ...نمی دونم چرا به نوزاد میگی بچه ننه البته تاثیر دیدن فیلم کلاه قرمزی و بچه ننه هستش قبلن ها به بچه های کوچیک baby میگفتی الان فقط عروسکهات baby  هستن و بقیه بچه ننه ...اینقدر زیبا تلفظش میکنی که دلم آب میشه ..
بگذریم داری حرف میزنی با چه سرعتی گاهی یه چیزهای میگی که به ذهنم شک میکنم ولی نه تو دخترکم کوچک من داری بزرگ میشی ومن خیلی ساده در کنارت روزها رو به شبها و بالعکس میگذرونم همش در حال ریختن پلن واسه تو هستیم ژوانی ددی چقدر دوست داره گاهی عشق میکنم به حسش بهت.. حالا خوبه من اندک ارتباطی با دنیای اطراف دارم ولی اون بنده خدا رو چه کردی مامی ....
دخترک شوخ طبع من همش در حال بامزه بازیه میدونه که من دوست دارم مامی صدام کنه .. یهو میگه آدا ...این واژه رو خودت برای عزترینهات  بکار میبری .... مامان.... و وقتی قیافه تو هم رفته منو میبینی اون دستهای نیمه برنزه رو دور گردنم قلاب میکنی میگی مامی نازه من به فدای درکت.. احساسه پاکت ..من به خودم  و خدایم میبالم که مادر تو هستم.....
دخترک مهربون من این روزها وقتی گریه میکنه میگه : مامی اشکام پاک و من غمگینم به خاطر اشکهای که بی دلیل به بهانه ی الکی پشت سر مهمونامون ریخته میشه و واسه اسباب بازی های ناتوان ریخته میشه الهی من با بزرگ شدنت کمتر شاهدشون باشم ولبخند روی صورتت جاشو با هیچ چیز عوض نکنه..
عاشق صدفی هستی میدونی اسمش صدف هستش بهش میگی ...عدس گاهی ...سبد ولی دوسش داری با هر اسمی ...

به خاله جونی ...آدا میگفتی که از دیروز بهش میگی ...خاله
به پدر صدف.... دایی میگی
به بابا عزیزم ...بابا  و گاهی هم ...تابتان یعنی ...کاپیتان
به مادری هم طبق روال خودت ....آدا و وقتی میگم اسمش چیه... موتوت
به دایی سهراب... دایی

به مریم.... مرمر

به آروین ....آبین   به عمه جون ...عمه    به بابای آروین.... آقا
به بابا بزرگ.. بابا    به مامانی.. مامان
افسانه جون  .... مامان و آدا

خلاصه سعی میکنم توی این هفته گفتنی های  رو کا باید در موردت گفت بگم...
فعلا" کار بسیار است ......


ادامه مطلب
[ شنبه 17 خرداد 1393 ] [ 9:53 ] [ مامی ] [موضوع : ] [ ]
نوروز ١٣٩٣
با تبريك سال نو و آر زوي سالي پر از اتفاقهاي نيكو براي تك تك دوستهاي خوبم اميدوارم امسال حالتون بهتر از هميشه باشه لبتون خندون تنتون سلامت .اندر احوال ما اي بد نيستم ..... وقتي پاره تنت خوب باشه خوبي و خداي نكرده اگه روبراه نباشه روزگارت اي ........ غرض از اين پست فقط تبريك سال نو بود ميام و توضيح مفصل مي دم بابت غيبت طولاني كه داشتم .
[ جمعه 1 فروردين 1393 ] [ 21:27 ] [ مامی ] [موضوع : ] [ ]
روزمره گی های ما این روزها

صبح هامو با گوش دادن موزیک مورد علاقه شروع میکنم و میتونم بگم تقریبا"حالم خوبه چند وقتی که ددی ماشین خریده و ماشینمو پس داد ه بعد از مدتها که خیلی هم طول نکشید ماشینو داد روز اول وقتی با ماشینم بیرون رفتیم گفت از اینکه استارت زدم و دیدیم موزیک مورد علاقت رو گذاشته بودی روز گذشته ،خوشحال شدم و برام جالب بود به چه نکاتی توجه میکنه ....خلاصه .....

توی اداره به شدت مشغولم از وقتی به رئیس جان گفتم توی ساعت استراحت ناهار ونماز کمی زبان بخونم کلن جوری برنامه مارو ریخت که نتونیم یه لیوان آب بخوریم.....اینم از روزگار من.... همش منتظرم این دو یا سه سالی که برنامه هامو دارم میچینم تموم بشه یه جورایی ازاداره بدم میآد دوست ندارم به هر قیمتی تحمل کنم و به خودم بیام ببینم شدم یه کارمند عقده ای اونم از جنس زنش چون کمتر از این اخلاق ها توی مردها میبینم ... معمولا بین زنها خاله زنک بازی بیشتره .....
گاهی وقت نمی کنم به افسانه جون زنگ بزنم ببینم دارید چه میکنید توی خونه و وقتی به خونه میام خوابی گاهی پیشت میخوابم و کسل کسل دوتای از خواب بیدار میشیم و گاهی من کارهامو میکنم و تو زودتر از همیشه بیدار میشی اگه بین من و دد بخوابی که 3 ساعتی کلن خانواده در خواب سپری میکنیم و قیافه هامون خیلی جالبه !!!! فقط 2 ساعت طول میکشه حالمون سر جاش بیاد .. درست کردن شام و یه سر بیرون رفتن و جمع وجور کردن خونه کار همیشگی و پای ثابته  و به تازگی پیش درآمد اهداف کلاس زبان رو شروع کردم و از وقتی که بخوابی تازه درس خوندنم شروع میشه کلاسم جمعه هاست و تو اگه دد خونه باشه پیشش میمونی اگر که نه خاله جونی زحمتتو میکشه و مهمان خاله جان و دختر خاله عزیز تر از جانی .......
چند وقتی که تو فکر اینم پستهای اینجا رو تعطیل کنم و توی وبلاگ خودم دامه بدم چون اونجا رو دیگه ادامه ندادم توی این 1 سال اخیر فعلا تا 50 تا شدن پستهات منتظر میمونم.....

دندون 9 هم تازه نیش زده و خدا رو شکر اذیتت نمی کنه.. یواش یواش حرف زدنت شروع شده و ایچیه ایچیه ورد زبونته و من سعی میکنم با هر ایچیه  یه کلمه با توضیح مختصر برات توضیح بدم تا تو ذهنت بمونه ......

یه چیزی بگم  یه اعتراف که فکر کنم کندر رو زیاد خوردم تو ی دوران بارداری انرژیت بسیار زیاده وقتی در حالت سر حالی میشینی تعجب میکنم و تا هنوز ثانیه ای نگذشته یه دفعه از جات میپری گویا اتفاق عجیبی بود که روی 2 پا ایستاده نبودی... عشق منی نفسمی و همه وجودم  واست برنامه ها چیدم خدای بزرگ من وددی را در راستای اهدافم کمک کنه تا شرمندت نباشم.....

[ سه شنبه 8 بهمن 1392 ] [ 8:09 ] [ مامی ] [موضوع : ] [ ]
کیاشا پادشاه فصل ها و یه آبانی عزیز دیگه...........

امروز هم تولد  امیر حسین عزیزه هم تولد نی نی کوچولو برادر زاده نو قدمم که تا کمتر از نیم ساعت دیگه دنیا میاد الهی ... طفلک معصوم ما.............. این دنیا جای باشه برات پر از شادی خنده و شادمانی ..تنت همیشه سلامت  در کنار هیوای عزیز و علی مهربون .....

کاش بودیم و این قصور ما رو ببخش به قول امیر حسین تولد یه بچه تا 6 ماه آدم رو شارز میکنه کاش.......... میتونستیم که باشیم .

تولدت مبارک کیاشا ی عزیز

و


خداوندا به ما صبر عطا کن  یا یه کم از غرور آبان ماهی های ما کم کن....... من که به شخصه  مخلص این آخریش هستم .

[ شنبه 25 آبان 1392 ] [ 9:51 ] [ مامی ] [موضوع : ] [ ]
قاطعیت در کلام یه دختر 17 ماهه

چند روزی به خاطر تعطیلات عاشورابه صورت دربست در اختیار هم بودیم خوبه که ما در روز ساعاتی رو کنار هم نیستیم وگرنه بد جور کلاهمون توی هم میرفت .............
دخترک 17 ماهه من ...(نه دخترک 17 ماهه ما) چنان چشم در چشم به من خیره میشه و برای نخوردن شام قاطعانه میگه نه ....مع  مع  که من همون جور خیره و مات بهش نگاه میکنم البته خیلی سخته دراین شرایط کنترل کردن خنده( من و امیر حسین چون به او هم ندا میدم عکس العمل نشون نده که خوشش بیاد و تکرار کنه)  ولی فکر کن که دختر من با اون قاطعیت از حرفش پایین بیاد.
حالا منظور از مع : پستونک محترمشه که دائم در حال چک کردن اونه ببینه بهش وصله یا که نه..و در صورت لزوم باید بهش وصل باشه حتی اگه نخوره....

عاشقه نه گفتنتم ... چنان سر رو تکون میده به چپ و راست و میگه نه که فکر میکنی محاله این نه بله بشه و همش با من چک میکنه به سمت اشیائ مختلف دست میبره میگه ؟؟ با علامت سر و صورت من باید بگم میتونی دست بزنی یا نه و دقیقن  غیر مجاز ها رو دست میزنه نه مجازها................

پ.ن: یه چیزی بگم بهم نخندید مدتها بود دوستان عزیزم برام پیام میزاشتن که برات پیام خصوصی گزاشتیم ومن فکر کنم یه بار هم نوشتم که  کجا باید چک کنم امروز وقتی قسمت ارتباطات رو چک کردم از دیدن اون همه پیام خصوصی که جواب ندادم شرمنده شدم .............چشم امروز حتمن این کارو خواهم کرد البته خیلی ها هم دیگه فایده نداره و من کاملن شرمنده هستم مثل دوست عزیزی که دوست داشت پسر نازنینش توی تولد  بچه های تیر ماهی باشه من خیلی خیلی متاسفم .

[ شنبه 25 آبان 1392 ] [ 8:29 ] [ مامی ] [موضوع : ] [ ]
شکر گزاری طفلک کوچک من

داریم پیاده روی میکنیم و طفلکم به وجد میاد و پستونکشو با زنجیر در هوا میچرخونه و به سمت زمین رهاش میکنه و...

ددی باکمی عصبانیت : خدا رو شکر که افتاد و دیگه نمتونی استفادش کنی

و طفلک من که باورش شده به علامت شکر گزاری دو تا دستهاشو بالا میبره و خدا رو شکر میکنه.

پی نوشت:  دختر شیرین من بعد از صرف خوراک روزانه خدا رو شکر میکنه به همین دلیل واقعا"باورش شده بوداز اونجا که همیشه در حال ظبط کردنه اموراته فکر کنم از این به بعد با انداختن پستونک خدا رو هم شکر کنه ....

[ دوشنبه 22 مهر 1392 ] [ 11:27 ] [ مامی ] [موضوع : ] [ ]
دختر اخمو

قبل ها که هنوز ژوانی نبود هر وقت قلم دست میگرفتم و چند سطر می نوشتم حالم خوش نبود و به قول امروزی ها تریپ غم گین داشتم ولی حالا وضعیت عوض شده وقتی دلم گرفته دوست ندارم بنویسم چون بعد ها که بخونی میگی این مامی کلا" همیشه غم گین بوده .......

این عادت ارثیه و یادمه که صدفی هم روزگاری بدین صورت می نوشت   یادم رفته بپرسم ازش که آیا هنوز هم آره....
و

اندر احوالات بادوم خونه پسته خندون

همش مواظب هستیم کاری نکنیم به غلط که این خانوم بادوم یاد بگیره مگه میشه دیگه از این لوح سفید پاکش کرد یه سهل انگاری مساوی است با کلی پشیمونی که روزها وقت میبره که درستش کنیم
سفر قبل که رفتیم خرم آباد آفتاب توی ماشین اذیت کننده بود و طبیعتا"اخم های ما در هم میرفت و توگلم دائم در حال تمرین مینیک صورتت بودی ووقتی  با استقبال گرم  و خنده اطرافیان مواجه شدی  دست بردار نیستی و یه اعتراف خداییش بسیار بامزه میشی و اکنون من در جایگاه یه مادر که دوست دارم صورت دخترم همیشه بخنده ناراحتم و کاش یه ذره اطرافیان جای من بودن.....

من اخم رو روی صورتت دوست ندارم به قیمتی که خنده روی لب بقیه  بشینه....

در ادامه مطلب شاهد دختر اخموی من باشید


ادامه مطلب
[ شنبه 20 مهر 1392 ] [ 11:44 ] [ مامی ] [موضوع : ] [ ]
دلغنچه ما

 ماهک ما، این روزها حالش خیلی خوبه و حال ما بهتر از همیشه .. میشه در کنارش بود و خوشی رو نفهمید؟

یه وقت هایی خدای بزرگ خدای مهربون از روی لطفش طعم یه لذت هاییی رو بهت میچشونه مثلا" این روزها نتیجه کنکور اعلام شد یه دانشگاه خوب قبول میشی که ما هم در زمان خودش قبول شدیم البته نه یه دانشگاه خوب... اون قبول شدنه یه مدت کوتاهی حس خوبش همراهته  و یا وقتی سر کار اومدم یه مدتی خوشحال بودم و بعد به سرعت یادم رفت چه روزهایی رو در آرزوی یه کار خوب بودم ...این ها رو گفتم تا منظورمو بهتر برسونم  نمی دونم چرا وقتی یه بچه  فضای خونه رو لبریز میکنه از صدا ی خنده ،غر ،... چرا این حسه تکراری نمیشه چرا این روزها عادی نیست نمی دونم حالم خوب نیست حال بدی دارم من این روزها رو نمی خوام به هیچ قیمتی از دست بدم حتی نمی خوام لحظه های کودکیت بگذره میدونم بزرگ بشی با هم بهتر ارتباط برقرار میکنیم ولی من ژوان با مزه خودمو چه طوری چه جور در ذهنم به خاطر بسپرم که نگران گذشت زمان نباشم ...

دیروز با نقاش اتاقت حرف میزدم یه کار بامزه کردی که نتونستم جلوی خودم بگیرم و همون جا پیش نقاش چلوندمت و خوردمت
من دارم خیلی جدی راجب پوشش رنگ اتاق حرف میزنم یه دختر کوچولو توی بغلم با یه نگاه زیر چشمی و یه لبخند زیبا و اون انگشتهای ظریف سعی داره تکونهای چشم منو هنگام حرف زدن و به هم خوردن چشم و مژه هامو با اون انگشتهای ظریف نگه داره فکر شو کنید این زیبای من چقدر دقت کرده که وقتی حرف میزنم پلک زدن من نظرشو جلب کرده حالا شب دارم برا دد تعریف میکنم به سرعت خودشو به من نزدیک کرد و باز هم همون حرکت حیرت بر انگیز ..... تو  شگفتی ساز من هستی

گاهی  وقتی نق میزنی دست از هر کاری که باشه میکشم و دد میگه : بده من ...ومن : نه میخوام خودم بغلش کنم مگه چند بار دخترم 1 سال و 2 ماه ، 11 روزش میشه فقط یکبار این اتفاق میفته پس خودم  در بست در اختیارشم ....خودم میخوام نازشو بکشم من خیلی مغرورم من خیلی خودخواهم ومن خیلی دوست دارم .....

راستی چند روز پیش رفتیم خونه عمه جون نمیدونم چطوری بگم چقدر خوشحال بود ...درک عمه بودن وقتی هنوز کیاشا دنیا نیومده کمی برام غربیه وقتی کیک پوشکیشو درست کردم همش قربون صدقش میرفتم  تازه فهمیدم دارم عمه میشم و  درک کردم که عمه جونی چه احساس قشنگی داره از خاله بودن حسش بیشتر نیست ولی کمتر هم نیست البته بازم به مرام خواهر زاده و برادر زاده بستگی داره که خدا رو شکر تو اینقدر ماه هستی که درکت از روابط  صمیمی تر از این حرفها است و من میکوشم بهت دوست داشتن رو عشق ورزیدن رو یاد بدم که چقدر حس خوبیه وقتی همه رو دوست داشته باشی و این حس در تو در وجود تو  اعتماد به نفس بوجود میاره چون همه پذیرنده تو به آغوششون هستن و تو سر خوش این حس دوست داشتنی ..میدونی چرا حساسم جون متاسفانه ما کمتر این روزها به حس مون توجه داریم فقط توی قلبه و به مرور عادی شده و یا روی زبونه و اگه دروغ نگم پشتش خالیه ......

برم که  بد جور درگیرم......

و چند تا عکس از 14 ماهگیت د رادامه مطلب


ادامه مطلب
[ پنجشنبه 21 شهريور 1392 ] [ 10:09 ] [ مامی ] [موضوع : ] [ ]
خواهری دلم خیلی برات تنگ شده .....:(

سلام

ژوانی الهی قربونت برم خوبی نفسم؟ خاله جونیم خوبی ؟

خاله جون و ژوانی عزیزم خیلی دلم براتون تنگ شده ژوان عزیزم نفسم منو ببخش خیلی وقته توی وبلاگ چیزی ننوشتم دوست داشتم برای روز تولدت توی وبلاگ یه پست میذاشتم اما بعد تصمیم گرفتم صحبت های خواهرانمونو توی یه نامه برات بنویسم و بیارم تهران!  خاله جون از همون نامه هایی که برام.....مینوشتی ..... یادته؟ من تازه مدرسه رفته بودم و عاشق نامه نوشتن بودم و هر کی می اومد تهران یه نامه بهش میدادم برات بیاره؟ ژوانی این روز ها وقتی بزرگ شدن فرشته ی زندگیم که شما باشی رو میبینم خدا رو شکر میکنم به خاطر اینکه یه فرشته به ما داده اغراق نمیکنم اگه بگم که تو زیبا ترین مهربون ترین و شیرین ترین فرشته ی آسمونی هستی که تا حالا دیدم ....وای ژوانی وقتی توی اتاقم بازی میکردی و با دقت به همه چیز خیره میشدی و انقدر با هوش و تیز بودی که تمام وسایل رو به دقت بررسی میکردی نمی دونی چقدر خوشحال بودم و دوست داشتم زمان نگذره تا من محو تماشای بازی کردن ها و خندیدن ها و راه رفتن و زیبایی های شما فرشته بشم ..... ژوان و خاله جونیم من خیلی دوستون دارم ببخشید اگه توی وبلاگ پست نمیذارم خاله جونی خودت میدونی درس و کلاس های فراوان من که هیچ وقت تمومی ندارن مجال نمیدن حتی به خوبی استراحت کنم اما همیشه به یادتون هستم .....

 خاله ی عزیزم نمی دانم چقدر دوستت دارم..... بی پایان نیست ....چون آخر هر بی پایانی را پایانی هست...! بی انتها نیست ....چون در انتهای هر بی انتهایی.... انتهایی هم هست ... شاید انقدر دوستت دارم که تنها خودت می دانی  نه هیچ کس... شاید آنقدر دوستت دارم که خودم هم نمی دانم ..... خاله ی عزیزم  فاصله دورت نمیکند وقتی در خوب ترین و بهترین  جای اندیشه ام جا داریقلب

[ يکشنبه 17 شهريور 1392 ] [ 12:32 ] [ مامی ] [موضوع : ] [ ]
برای عزیزترینم

از پست قبلی خیلی وقته که میگذره دمای هوا بهتر شده و من و تو دد با هم بیشتر بیرون میریم . این روزهاوقت هم نمیشدبه تلفن هام جواب بدم فکر کنم 2 هفته بود پستهای مامانها رو هم توی کلوپ نخوندم به شدت توی اداره مشغول بودم و تا 4 گاهی میموندم عوض شدن رویه واگذاری انشعاب به مشترکین یکباره بار سنگینی از درخواستها قبلی رو رو دوشمون گذاشت که مجبور به بیشتر موندن توی ادراه بودم ...

بگذریم ...سفر خرم آباد خوش گذشت ،ژوان وقتی با صدفی تو اتاق تنها بودید من بیرون حس خوبی داشتم ساکت با وسایلش بازی میکردی بماند که اتاقش دیدن داشت چون همه جا رو بهم زده بودی و اون دلش نمی اومد بهت چیزی بگه...و چقدر دوسش داری باورش برام سخته کوچیکتر که بودی بغلش نمیرفتی و این منو ناراحت میکرد چون با خواهریت باید روابطت بهتر باشه کوچک من ....ولی این دفعه به آینده امیدوار شدم میتونستم تصور کنم که چقدر در کنارش بعدها به هردوتون خوش بگذره میخوام اینجا یه اعتراف کنم که با دنیا اومدن تو و بزرگ تر شدن صدف نه بین دلهامون بین دیدگاهامون یه فاصله افتاد و فکر کنم اون از من دلگیره البته من بهش حق میدم توی یه سن خاص که دوستهای آدم بهترین همدمت میشن هستش و این برای تو هم اتفاق میفته بعدها که بین خودت و خانواده یه فاصله هست که کاش دوستهات خوب باشن تا پرش کنن صدف هم این فاصله رو با درس و دوستهای خوبش پر کرده من به خوبی درکش میکنم چون خودم هم توی این سن دوست داشتم شب و روز با دوستهام باشم ....

میدونم اینجا رو میخونی همه وجودم  اگه برات خاله خوبی نیستم دیگه ببخش این وروجک بهم مجال نمی ده ولی قول میدم برات جبران کنم خودت بهتر میدونی که نه من همه خانواده چقدر دوست دارن تصدقت برم...

این حرفها تو دلم رو پر کرده بود باید میزدم  و چون مسببش این وروجک بود توی وبلاگش نوشتم تا بدونه اومدنش بین من و صدف یه فاصله انداخت و من فکر میکنم چیزی رو گم کردم به شدت دلگیرم از موضوع شاید این روزها وقت نشه  یادی کنم از دوستهام ..از مادرم و پدرم همیشه همه جویای حال ما هستن ولی من با گفتن جمله به خدا نمی دونم کی شب میشه کی روز  شونه خالی میکنم ولی از صدف نمیشه ... خاله جون ببخش منو... و هر کی ماررو دوست داره و ما رو میخونه از دوستان من نمی رسم یادی کنم ازش یا سری به وبلاگش بزنم منو ببخشه

بعد از سفر خرم آباد ،حجم زیاد کارم بود و امروز اگه خدا بخواد واسه 2 روز میریم شمال پیش مامانی و بابا بزرگ به سلامتی خونه خریدن و ما نتونستیم کمکشون کنیم واسه اسباب کشی حالا میریم اگه کاری بود از دستمون بر اومد انجام بدیم ...

راستی فردا تولدمه دوست داشتم خونه باشیم کیک درست کنم و تو در کنارم شمع هامو فوت کنی قسمت نشد و به مامانی اینا قول دادیم باید بریم  وقتی برگشتیم به امید خدا ......

 چند تا از عکسهای تولدتکه زحمتشو آتلیه هیمن کشیده میزارم واسه دوستان

خاله نسیم و عمو جعفر عزیز مرسی از زحمتها و محبتهای بی دریغتون به ژوان

 


ادامه مطلب
[ يکشنبه 17 شهريور 1392 ] [ 12:01 ] [ مامی ] [موضوع : ] [ ]
صفحه قبل 1 2 3 4 صفحه بعد