روزهای زیبای من

برای ژوان دخترم

.....

با چه ذوق وشوقی از کارهات همیشه می نویسم و تعریف میکنم کافی بود یه  جمله با مزه بگی و به بابا عزیزم  میگفتم ..عادت داشت صبح ها یه زنگ بزنه سر کار بهم و بگه  ژوانی جدیدن چی میگه و من براش تعریف میکردم به ظهر نمی کشید که خاله جونی و دایی سهراب و بقیه مطلع بودن .............. 30 روز میشه که تو دلم ، یه غمه بزرگه، یه داغ ، یه اظطراب همیشگی ، همش میگم چه جوری دارم  به زندگی ادامه میدم بدون بابا عزیزم ............. سخته بسیار سخت کاش اینقدر زود نمی رفتی ....  آخه سهم ژوان از دیدنت فقط دو سال 5 ماه باشه  ....  فقط میدونم هیچ چیز این دنیا دیگه نمیتونه ناراحتم کنه ... با رفتنت. دلم خیلی تنگ شده ...
27 دی 1393

ماهور یعنی یه دنیا

اگه وبلاگ منو از قدیم دنبال میکردید ..من قرار بود اگه نی نی پسر بود اسمشو ماهور بزارم و خداییش به خاطر این اسم کلی  ذوق داشتم و از اون جا که خدا همیشه منو دوست داره یه گل پسر به ما داد و مامان و بابای با سلیقه اش اسمشو ماهور گذاشتن  ....آره  من  دوباره عمه شدم  و خدا رو شکر یه گل پسری آروم و متین .... دختری من با پسر داییهاش چه شیطونی هاییی بکنه. اینم ماهور ما :     ...
26 شهريور 1393

تولد خودمه

تولد ت به خوبی برگزار شد ...خدا رو شکر اونم نه یکی دوتا  ...دو تا تولد 3 نفره ..من آدم خود خواهی هستم همیشه دوست دارم مناسبت های خاص ما 3 نفره باشه   برعکس  کار دنیا هااااااااا و قصه 2 تا بودن .. واسه تولد دختری تصمیم گرفتیم بریم جزیره پوکت و شهر بانکوک  هم سفر خریدی باشه هم دیدنی 3 روز اول توی جزیره  استراحت کردیم و 4 روز باقی مانده بانکوک بودیم با چیزهای که در مورد کشور تایلند میگن کاملن موافقم سرزمین لبخند ها یه نفر نبود ما رو ببینه نیشش باز نشه  چقدر پالس مثبت گرفتیم ما خدا میدونه .....به قول ددی یه هفته قضاوت نکردیم دروغ نگفتیم کلن در آرامش بودیم آخ که این اداره ما جدیدا" رو اعصاب اومده&...
21 مرداد 1393

خودم بلدم

یه هفته به تولدت مونده  من حسابی درگیرم هم جمع  کردن وسایل سفر هم تدارک تولدت نمی دونم اصلا"  میشه اونجا واست تولد بگیریم نشد هم توی هتل میگیریم یه کیک هم میخریم  3 تایی ما اگه خونه هم بودیم روز تولدت 3 نفری جشن میگرفتیم ولی امسال حتمن برات یه مهمونی هم میگیرم چون به شدت  تولد رو درک میکنی....... کمی برات آذوقه برداشتم ترسیدم با ذائقت جور نشه  غذاهاشون ..... ولی نمی دونم با رطوبت 90 درصدی چه کنم؟؟ امیدوارم تولد 2 سالگیت به خوبی برگزار بشه .... خوب از نگفته ها بگم .... داری با کلمه ها جمله غلط غلوط میسازی و ما عشق میکنیم ... باهات  گاهی مفهومی رو که کاملن آشناست انگلیسی کار میکنم عجیب جوا...
2 تير 1393

قسمت اول از مشق های نانوشته ...

اگه میدونستم اینقدر دیر میشه اومدنم پست قبلی رو نمی نوشتم ولی بهر حال تبریک سال نو یه حسی به آدم میده نمیشه ازش به سادگی گذشت ما این روزها با تو اینقدر حالمون خوبه که همه چیز رو فراموش میکنیم حتی ثبت خاطرات دوران کودکی و به قول خودت بچه ننه ...نمی دونم چرا به نوزاد میگی بچه ننه البته تاثیر دیدن فیلم کلاه قرمزی و بچه ننه هستش قبلن ها به بچه های کوچیک baby میگفتی الان فقط عروسکهات baby  هستن و بقیه بچه ننه ...اینقدر زیبا تلفظش میکنی که دلم آب میشه .. بگذریم داری حرف میزنی با چه سرعتی گاهی یه چیزهای میگی که به ذهنم شک میکنم ولی نه تو دخترکم کوچک من داری بزرگ میشی ومن خیلی ساده در کنارت روزها رو به شبها و بالعکس میگذرونم همش در حال ریخ...
17 خرداد 1393

نوروز ١٣٩٣

با تبريك سال نو و آر زوي سالي پر از اتفاقهاي نيكو براي تك تك دوستهاي خوبم اميدوارم امسال حالتون بهتر از هميشه باشه لبتون خندون تنتون سلامت .اندر احوال ما اي بد نيستم ..... وقتي پاره تنت خوب باشه خوبي و خداي نكرده اگه روبراه نباشه روزگارت اي ........ غرض از اين پست فقط تبريك سال نو بود ميام و توضيح مفصل مي دم بابت غيبت طولاني كه داشتم .
1 فروردين 1393

روزمره گی های ما این روزها

صبح هامو با گوش دادن موزیک مورد علاقه شروع میکنم و میتونم بگم تقریبا"حالم خوبه چند وقتی که ددی ماشین خریده و ماشینمو پس داد ه بعد از مدتها که خیلی هم طول نکشید ماشینو داد روز اول وقتی با ماشینم بیرون رفتیم گفت از اینکه استارت زدم و دیدیم موزیک مورد علاقت رو گذاشته بودی روز گذشته ،خوشحال شدم و برام جالب بود به چه نکاتی توجه میکنه ....خلاصه ..... توی اداره به شدت مشغولم از وقتی به رئیس جان گفتم توی ساعت استراحت ناهار ونماز کمی زبان بخونم کلن جوری برنامه مارو ریخت که نتونیم یه لیوان آب بخوریم.....اینم از روزگار من.... همش منتظرم این دو یا سه سالی که برنامه هامو دارم میچینم تموم بشه یه جورایی ازاداره بدم میآد دوست ندارم به هر قیمتی تحمل کنم و ...
8 بهمن 1392

کیاشا پادشاه فصل ها و یه آبانی عزیز دیگه...........

امروز هم تولد  امیر حسین عزیزه هم تولد نی نی کوچولو برادر زاده نو قدمم که تا کمتر از نیم ساعت دیگه دنیا میاد الهی ... طفلک معصوم ما.............. این دنیا جای باشه برات پر از شادی خنده و شادمانی ..تنت همیشه سلامت  در کنار هیوای عزیز و علی مهربون ..... کاش بودیم و این قصور ما رو ببخش به قول امیر حسین تولد یه بچه تا 6 ماه آدم رو شارز میکنه کاش.......... میتونستیم که باشیم . تولدت مبارک کیاشا ی عزیز و خداوندا به ما صبر عطا کن  یا یه کم از غرور آبان ماهی های ما کم کن....... من که به شخصه  مخلص این آخریش هستم .
25 آبان 1392

قاطعیت در کلام یه دختر 17 ماهه

چند روزی به خاطر تعطیلات عاشورابه صورت دربست در اختیار هم بودیم خوبه که ما در روز ساعاتی رو کنار هم نیستیم وگرنه بد جور کلاهمون توی هم میرفت ............. دخترک 17 ماهه من ...(نه دخترک 17 ماهه ما) چنان چشم در چشم به من خیره میشه و برای نخوردن شام قاطعانه میگه نه ....مع  مع  که من همون جور خیره و مات بهش نگاه میکنم البته خیلی سخته دراین شرایط کنترل کردن خنده( من و امیر حسین چون به او هم ندا میدم عکس العمل نشون نده که خوشش بیاد و تکرار کنه)  ولی فکر کن که دختر من با اون قاطعیت از حرفش پایین بیاد. حالا منظور از مع : پستونک محترمشه که دائم در حال چک کردن اونه ببینه بهش وصله یا که نه..و در صورت لزوم باید بهش وصل باشه حتی اگه نخوره....
25 آبان 1392